| گاهی به قلم حسودیم میشه....

تمام درد و غم ها رو مینویسه ولی خم نمیشه،همیشه صاف صاف ،راست وایستاده،خم به ابرو
نمی اره،ادما هم گاهی با این عظمتشون میشكنن،خم میشن ولی قلم خم نمیشه،مینویسه گاهی حتی
گریه هم نمیكنه،صاف صاف،انگار نه انگار،با چنان قدرتی به جلو میره كه گاهی به این سرعتش
غبطه میخورم،تنها وقتی قلم از تو مینویسد،منم میخوام مث قلم باشم،صاف وایستم ،گریه نكنم،فقط
بنویسم ،ولی نتونستم،گریه كردم،اونقده گریه كردم كه كاغذ هم صداش در اومد،اره نتونستم مث
قلم باشم، نتونستم گریه نكنم،ولی نوشتم ،اونم با تمام وجود،با تمام عشق،و با تمام اشك،برایت
نوشتم،موقع نوشتن دیگه قلم ساكت بود.،كاغذ خیس دیگه شكایت نمیكرد،این چشمام بود كه دیگه
اشكی برای ریختن نداشت،ولی من همچنان مینوشتم، اینبار خم شدن، شد آرزوی من،جلوی پای
تو خم شوم ،،،به پاهات بوسه بزنم و برای خودم از قدمگاهت زیبا ترین معبد را بسازم،انگاری
قلم دلش شكسته بود ،انگاری قلم هم گریه میكرد،انگاری قلم هم عاشق شده بود،ولی هیچ وقت
نگفته بود،انگاری فقط كاغذ این عشق حس كرده بود.این بار دلم واسه قلم سوخت ،واسه كاغذ
بیشتر...ولی نمی دونم شاید دلم از همه بیشتربه نگفته ها سوخت....به حرف هایی كه قلم هم
نمی تونست بگه...به حرفهایی كه فقط اشك میتونست تو كاغذ بنویسه...
ارسال شده توسط:حمید در جمعه 26 تیر 1388 | نظرات()
|