تبلیغات ![]() |
|
|
دنیا درباره وبلاگ مطالب اخیر
موضوعات آرشیو وبلاگ
پیوندهای روزانه
پیوندها
صفحات جانبی آمار وبلاگ
شنبه 8 فروردین 1388 :: نویسنده : حمید
گاهی زمزمه ی شعر یه آهنگ شاید بیشتر از هر چیز دیگه ای می تونه اونی که توی دل آدم می گذره رو نمایش بده ... گاهی دلم می خواد چیز بیشتری نگم. دوست دارم فقط بخونی اون چیزی رو که همیشه تونستی از دلم بخونی دوستت دارم خیلی دوستت دارم
نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 7 فروردین 1388 :: نویسنده : حمید
آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن
ولی یه نوشته به این سادگیا پاک شدنی نیست.
گرچه پاره کردن یه کاغذ از شکستن یه قلبم ساده تر.
ولی من مینویسم...من مینویسم دوستت دارم
نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 6 فروردین 1388 :: نویسنده : حمید
دلم تنگه
دلم تنگه برای نشستن با تو روی شن های ساحل
دلم تنگه برای با تو بودن
دلم تنگه برای با تو گفتن
با تو از عشق گفتن و از عشق شنیدن
اخ چه حسی داره با تو بودن
عطر بدنت را بوییدن
با تو زندگی کردن
با تو با مشکلات دست و پنجه نرم کردن
وچه لذتی داره وقتی خندهای شیرین تورا می بینم
نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 4 فروردین 1388 :: نویسنده : حمید
خدایا... چرا عشق را آفریدی... که به درد آن... اینطور بسوزم... خدایا... چرا کاشتی عشق را... در این سینه ی قلبم... من طاقت ندارم... خدایا... چرا دادی عشق را... و ندادی معشوق را... من طاقت ندارم... خدایا... بیا و لطفی کن در حق بندت... یا عشق را ریشه کن... یا معشوق را دل رحم...
چگونه فراموشت کنم ؟
چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی ؟ چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم ! برایم تمامی اسمها بیگانه شدند و تمامی خاطرات مردند ! دلت را به من بده فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار می خوام بهت اطمینان بدم تا آخر راه تنهات نمی ذارم قول می دم ! نوع مطلب : برچسب ها : پیش از اینها فكر میكردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا پایه های برجش از عاج وبلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق كوچكی از تاج او هر ستاره پولكی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او كهكشان رعد و برق شب صدای خنده اش سیل و طوفان نعره توفنده اش ![]() دكمه پیراهن او آفتاب برق تیغ و خنجر او ماهتاب هیچكس از جای او آگاه نیست هیچكس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه اش در آسمان دور از زمین ![]() بود اما در میان ما نبود مهربان و ساده وزیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هر چه می پرسیدم از خود از خدا از زمین، از آسمان،از ابرها زود می گفتند این كار خداست پرس و جو از كار او كاری خطاست آب اگر خوردی ، عذابش آتش است هر چه می پرسی ،جوابش آتش است ![]() تا ببندی چشم ، كورت می كند تا شدی نزدیك ،دورت می كند كج گشودی دست، سنگت می كند كج نهادی پای، لنگت می كند تا خطا كردی عذابت می كند در میان آتش آبت می كند ![]() با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم پر ز دیو و غول بود نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه می كردم همه از ترس بود مثل از بر كردن یك درس بود مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه مثل صرف فعل ماضی سخت بود مثل تكلیف ریاضی سخت بود ღ *****ღ تا كه یكشب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یك سفر در میان راه در یك روستا خانه ای دیدیم خوب و آشنا زود پرسیدم پدر اینجا كجاست گفت اینجا خانه خوب خداست! گفت اینجا می شود یك لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند با وضویی دست ورویی تازه كرد ![]() با دل خود گفتگویی تازه كرد گفتمش پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟ گفت آری خانه او بی ریاست ![]() فرش هایش از گلیم و بوریاست مهربان وساده وبی كینه است مثل نوری در دل آیینه است می توان با این خدا پرواز كرد سفره دل را برایش باز كرد می شود درباره گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد چكه چكه مثل باران حرف زد با دو قطره از هزاران حرف زد می توان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد میتوان مثل علف ها حرف زد با زبان بی الفبا حرف زد میتوان درباره هر چیز گفت می شود شعری خیال انگیز گفت.... تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست دوستی از من به من نزدیك تر ღ*****ღ ღ از رگ گردن به من نزدیك تر… ღ
نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 2 فروردین 1388 :: نویسنده : حمید
خداوندا در این سالی که در پیش است، نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای، لیکن در آغاز طلوع روشن سالی که میآید، کمک کن تا رها سازم ز خود من کوله بار یک هزار و سیصد و افسوس... هزار و سیصد و اندوه... خدایامهربانم کن، تو چشمان مرا با نور خود بگشا... تو لبخند رضایت را عطایم کن. بفهمان زندگی زیباست... خداوندا، تو راه سبز ایمانرا نشانم ده... رفیقا، مهربانا، عاشقم فرما مرا در شط پر مهر گذشتت، شست و شویم ده تو پاکم کن، قرارم ده. حبیبا، قدردان خوبیام فرما تو، گرداننده دلها و چشمانم تو ای تدبیر بر هر روز و شامم تو چرخاننده احوال این دنیا بگردان، حال من را سوی آن حالی که می دانی تو آرامش عطایم کن... خدایا، مزه پاک عطش را بر لبان تشنهام بنشان بنوشان جرعهای از آن طهور ناب روحانی مرا مست می جام حضورت کن... برای محو تاریکی، بسوزان جهل من را، شعله ام گردان… خداوندا... نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما، برای مردمان خوب این وادی عطا فرما، هزار امید هزار و سیصد آگاهی هزار و سیصد و هشتاد بهروزی هزار و سیصد و هشتاد و هشت لبخند زیبا را... سال نو مبارک... نوع مطلب : برچسب ها : |
||