حیف که تو پیشم نیستی حیف که دستات تو دستام نیست حیف که ناز نگاهت گره خورده به نگاهم نیست حیف که گرمای نفسهات گونه هام و نوازش نمی کنه حیف.....حیف...حیف... عادت کردم.... به همه چی عادت کردم عادت کردم که با تو باشم بدون اینکه تو باشی.... عادت کردم که بدون تو به تماشای بارون بشینم و دستامو و تو دست خاطره هات بزارم عادت کردم نفس بکشم بدون تو ولی به یاد تو عادت کردم که نبودنت و با رویای با تو بودن وجای خالیت و با خاطرات با تو بودن پر کنم عادت کردم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم عادت کردم.....عادت کردم...
ولی با همهء اینها چقدر شیرینه که در اندیشهء کسی باشی وبعد بفهمی که اون هم تو همون لحظه ها به تو فکر می کرده خیلی شیرینه خیلی......
ارسال شده توسط:حمید در شنبه 17 بهمن 1388 | نظرات()