| جملات عاشقانه ازدکترعلی شریعتی

چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر که از یاد یاران فراموش باشم.

چه امید بندم در این زندگانی که در ناامیدی سر آمد جوانی سرآمد جوانی و ما را نیامد پیام وفایی از این زندگانی.

عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد.

من چیستم؟ لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ.

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه آتش شدم، که در برابرم دریا بود و دربا و دریا …!

از دیده به جاش اشک خون می آید دل خون شده ، از دیده برون می آید دل خون شد از این غصه که از قصه عشق می دید که آهنگ جنون می آید.
حرف هایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی
حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟ چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب.
دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد آدمی را همواره در پی گم شده اش ملتهبانه به هر سو می کشاند
مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد
ارسال شده توسط:حمید در پنجشنبه 7 خرداد 1388 | نظرات()
|